بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید(اُرد بزرگ)
  کلام نور  
هيچ مردمي با هم مشورت نكند مگر اينكه به درستي هدايت شوند . حضرت امام حسن (ع)
  لطیفه  
سیگاریه میره لباس فروشی،‌ میگه:‌ ببخشید شلوار نخی دارید؟ یارو میگه:‌بعله. طرف میگه: بی‌زحمت دونخ بدین.
  اس ام اس  
هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش چيزي رو بنويس که بتوني پاش امضا کني چيزي رو امضا کن که بتوني پاش بايستي

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 639

نامه یک دختر زشت به پروردگار خویش

 
پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو بتو می نویسد که بد بختی به مفهوم وسیع کلمه - در زندگی بی پناهش بیداد میکند..به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند، همین حالا که این نامه را بتو می نویسم انقدر احساس بد بختی می کنم که تصورش حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی - امکان ناپذیر است..میدانی خداسرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفاً زائیده یک امر تصادفی است...مگر زندگی جز ترادف تصادفات،چیز دیگری هم هست؟.. نه، خدا!
به خدا نیست...

بیست و هشت سال پیش از این دختر زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده؛ جوانی زیبا را خرید...نتیجه این معامله وحشتناک، من بودم! بخت سیاه من انقدربه من یاری نکرده بود که وجودم تجلی زیبایی پدرم باشد... هنگامی که در 9 سالگی برای نخستین بار به ایینه نگاه کردم، به چشم خود دیدم که چهره ام چرکنویس از یاد رفته ای است از چهره وحشت انگیز مادرم!..
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی،ثروت مادرم را هم برد. و همراه با ثروت مادرم ؛ پدرم را....
تا ان زمان علیرغم چهره زشتی که داشتم زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود، که من در مقبل دخترانیکه تو زیبایشان
افریده بودی احساس تحقیر کنم.. تنها هنگامی که فقر سایه نا میمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم!.. دوران بلوغم بود.. همه سلول های بدن درمانده ام از من و احساسات من،(من)و (احساسات)
متقابلی می خواستند...
دلم وحشیانه ارزو می کرد که به خاطر عشق یک جوان، هر چه قدر هم وامانده بطپد..!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بودکه با تصادم آن ، در زیر دلمیک لرزش خفیف و سکر آور، وجودم را به رقص اورد..
می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم- که هر یک از تپش های قلبم انعکاس ناله شبانه عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من میبود.دلم می خواست جوانی از جوانان روزگار دلم را می دید ... و میدید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است... تا چه پایه می تواند دوست بدارد..
در اینجا در این دوران ظاهر بین ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست...
به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت. نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست....
تنها بستر تک افتاده ام میداند که شبها به خاطر آرامش دلم، چه قدر را گول زدم... همه شب ، هر شب به او - به دل بیکسم- قول می دادم که فردا مونسی برایش خواهم یافت...
آه ! ای سرنوشت المبار!... ای زندگی مطرود؟
در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم، هر کجا بودم این زمزمه خانمان سوز به گوشم رسید:
دختر خوبی است... بی نهایت خوب... اما... افسوس که زیبا نیست! زیبا نیست؟
تنها تو می دانی خدایا ، که شنیدن این چنین زمزمه اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است. چه قدر تحمل ناپذیر و شکننده است..


و این ، پروردگارا! به عدالتت سوگند که ... شوخی نیست، شعر نیست، تراژدی خلقت است! تراژدی زندگی است! خداوندا اشتباه می کنم این طور نیست؟آری خدایا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر
 من - به خاطر قلب من بطپد، برای اینکه اصلاً نیستم ! نه خدا !
خدا منهای زیبایی- مفهوم زن چیست؟ من چیستم ؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود؟
مرا برای چرا آفریدی ؟ برای چه؟
برای که آفریدی؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی؟ برایاین کار وسیله دیگری جز زشتی این مبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی؟!
پروردگارا ، من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت از توان من خارج است!...
من همین امشب به آستان تو بر میگردم.... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی! این سینه خشک به درد مکن نمی خورد
 من......... من موی سرکش و پریشان می خواهم تا هر یک از تار هایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ! و.........
پروردگارا ! من امشب رهسپار تو هستم ... و این گناه من نیست... مرا به خاطر گناهی که ندارم ببخش....


'گنجشك و خدا


گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود


صفحه قبل 1

مطالب  1 تا 2 از تعداد کل 2 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
alar

 
 

نام حقیقی : 
تاریخ تولد :
موقعیت : - -
جنسیت :

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  alar.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری